لینكدونی ..

 

 جستجو در بلاگ..

 

 خبرنامه ..

 

 آمار وبلاگ..

امروز .... 

دیروز ....

در كل ...



پنجشنبه 9 آبان 1387:صبور باش...

 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.

و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.

اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود.

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی.

زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،

خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛

معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.

ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست

. و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.

اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است.

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.

پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.

راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز،

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است

 

 

 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[06:48 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

سه شنبه 19 شهریور 1387:در خیابانهای سرد شب

 

...

من پشیمان نیستم !

من به این تسلیم می اندیشم ، این تسلیم درد آلود....

من صلیب سرنوشتم را،

بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم!

در خیابان های سرد شب ،

جفت ها پیوسته با تردید....

یکدیگر را ترک می گویند!

در خیابان های سرد شب .....

جز خداحافظ ، خداحافظ ، صدایی نیست !

--------------------

من پشیمان نیستم !

قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست ....

زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد.

گل قاصد که بر دریاچه های باد می راند،

او مرا تکرار خواهد کرد.....

-------------------------

گوش کن!

به صدای دور دست من،

در اوراد سحرگاهی

و مرا در آیینه ی بنگــــــــر!

که چگونه باز ، با ته مانده های دست هایم ،

عمق تاریک تمام خواب ها را لمس می ســـازم !

و دلم را خالکوبی می کنم چون لکه های خونیـــــــن،

بر سعادت معصومانه ی هستی!

------------------

من پشیمان نیستم !

با من ای محبوب من ، از یک من دیگر،

که تو او را از خیابان های سرد شب ،

با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت،

گفتگو کن !

و به یاد آور مرا در بوسه ی اندوهگین او ،

بر خطوط مهربان زیر چشمهایت!

 

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[01:09 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

سه شنبه 19 شهریور 1387:و بعد از رفتنت

 

شبی از پشت یک تنهایی نمنک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم که چرا رفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

دانم کجا تا کی برای چه

هنوز آشفته چشمان زیبای توام

برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[01:09 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

شنبه 26 مرداد 1387:

 

نامه ای برای تنها ستاره ام

سلام غریبه

سلام عزیز مهربون...

دیگر سلام نمیدهی مرا؟

دیگر بر نمیگردی اشکهای را ببینی که به ضرب قدمهایت بر زمین میریزند؟

دستانت چه پاک مانده اند

چرا شبها که از پشت پنجره مه زده چشمانم

صدایت میکنم به رویاهایم پا نمیگذاری تا با لبخندت کابوسم را بسوزانی و مرا در آغوش گیری؟

آهای غریبه با توام

میشنوی صدای نفسهایم را؟

هنوز تازه اند هنوز بوی بودن میدهند هنوز میگویند کسی چندی پیش آنها را تبرک کرده

تو دیگر باز نمیگردی که تازه بمانند؟

غریبه عزیزتر از جان

دیگر سلام نمیدهی ستاره آرزوهایت را؟شاید از آرزوهایت فراتر رفتی که چنین بی روح از کنار خاطراتم میگذری.

اینجا هوا بوی یاسهای میدهند که برایم دسته کردی بارانی هم به قدر سبک شدن ابرها میبارد.

ملالی نیست جز دوری چشمانت که چون نوری به قدر خورشید بتابد.

شبها دستانت را همان جایی گذار که ماهها پیش نشانت دادم و تو علامتی زدی جای دستانم را

که باشد یادگاری از عشق

من هم دستانم را میگذارم روی قلب شمعی که برایم تهفه آوردی از دیار نور

تا گرمایت را بیاد آورم آنگاه آهی کشم از سوز بینهایت عشق.

غریبه باز گرد سراغی گیر از قلب تپنده ات که این سوی زمین برای تو میتپد

غریبه دل تنگم

سراغی گیر از آسمان آبیت

خدا را خوش نماید اشکی بریزم و دست دیگری گونه هایم را پاک کنند چرا که فقط دست توست که مسیر

 اشکهایم را میشناسد

بازگرد

 

(تنها کسی که برای تنها کسش مینویسد)

 

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[11:08 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

دوشنبه 24 تیر 1387:افسوس...

 

تقدیم به کسی که با رفتنش برج آرزوهایم را ویران ساخت و کلبه عشقم را بی نور کرد

 

تنهای تنهایم,من,خلوت و اشک چندیست هم خانه ایم
امشب باز به رسم گذشته به آسمان می نگرم و با ستاره
همان ستاره که به یادت برگزیده ام سخن می گویم
اگر چه خسته و شکسته ام
 اما ...
ولی باز هم می ایستم تا اینبار نیز بشکند
قاصدکی می گذرد و یادت را دوباره به همراه می آورد و باز یکباره بغضم می شکندو دلم ...بیچاره دلم
 اینبار نیزدر خود می شکنم.
دلم می گیرد از اشکهایم که می ریزند
حرفهایم که نگفته می مانند
و از غم که از غصه هایم سنگین است و آماده باریدن
دیگر دارد یادم می رود نام او که برایش می بارم
همراه با اشکها می خندم
خنده ای تلخ
بر خود که چه معصومانه به دل بهانه گیرم دروغ می گویم و چه معصومانه تر باور می کند
و این آتشی است بر جانم
دیگر امشب جایی برای تبسم های دروغین نیست و  آشکارا هق هق می زنم
و می شنوند قاصدک ها و گل ها,  قاصدک بغضش را فرو می برد و می رود ...
گویی او نیز می خواهد برود نزد خدا تا برای دلم دعا کند 
و شبنم برقی می زند و از گل فرو می غلتد...
امشب بغضهایم بس سنگین اند و هق هق هایم دلتنگ بودنت
ولی افسوس که دیگر نیستی ...
و افسوس .

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[11:07 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

شنبه 22 تیر 1387:

 

 

تو می آیی یقین دارم

 

                     زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند

 

                                      تو می آیی یقین دارم . . .

 

 

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[01:07 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

پنجشنبه 20 تیر 1387:

 

سلام عشق من

یادت هست توی دفتر شعرم نوشتی بیا به هم قول بدیم خستگیو خسته کنیم؟

اما من خسته شدم خسته خسته نه از عشق که من عشقمو روی سنگ حک کردم و به اون افتخار میکنم از این همه فاصله خسته شدم

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[11:07 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

جمعه 31 خرداد 1387:آیا میدانی عشق چیست؟...فکر نکنم بفهمی

 

قصّه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصّه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم
!
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی
!
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من
...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی
...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری
...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی
...
افسوس ...
نه یك شب,بلكه هزاران شب

نه سالها ,بلكه تا آخر زندگانی

اگر شهرزادی داشتم,تقاضا میكردم تا فقط یك قصه برایم بگوید...

                            نه قصه ی عشق تو با دیگران

                                                         نه دلتنگی من

                                                              نه بی وفایی تو....

 

                        نه...,فقط حكایت یك شب

                                  شبی كه میدانستم از صمیم قلب دوستم خواهی داشت...

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [جمعه 31 خرداد 1387] || [01:06 ق.ظ]

[01:06 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

دوشنبه 27 خرداد 1387:واسه تو که...

 

 حس میکنم که وقت گذشته ست
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان من و دستهای این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
ایا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[10:06 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

سه شنبه 21 خرداد 1387:ای ستاره ها

 

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[07:06 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

شنبه 11 خرداد 1387:...

 

 

منتظر نباش که شبی بشنوی:از این دلبستگی های ساده دل بریده ام

که عزیز بارانی ام رادر جاده ای جا گذاشته ام

یا در اسمان به ستاره ی دیگری سلام کرده ام

توقعی از تو ندارم

اگر دوست نداری

در همان دامنه های دور دریا بمان

هر جورراحتی باران زده من!

همین سو سوی تو از ان سوی پرده دوری

برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست

من که اینجا کاری نمی کنم

فقط گهگاه گمان دوست داشتن را در دفترم حک می کنم

-همین-

می دانم که به حرفهایم می خندی

حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم باران می بارد!

صدای باران را می شنوی؟؟؟؟؟؟

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[08:05 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

شنبه 11 خرداد 1387:دریغ

 

دریغ از من که می پنداشتم اگرروزی نیایم به دیدارت

چو ابرتیره خاموش پاییزی برایم اشک می ریزی

تهی دستان عاشق را به شهر ماهرویان اعتباری نیست

می دانم به هر دردوگریه شان روزگاری نیست

دریغ ازمن که شبها درخیال روی توهر لحظه امیدم درون شعرم بود

                                                                                              اما...

تو شعر دیگری بودی و اما من....

بی خبر عطر دل انگیزتورادر شعر هر لحظه

                                                    بوییدم...

چه شبهایی

           به امید وفای تو

                          اشک از دیده باریدم

                                       دریغ از من دریغ از اشک چشم من

اگرازسادگی در دامت افتادم

ونادانسته بروی دیدگان تو بخندیدم ...

                                              پشیمانم.....

من از عشق دروغینت پشیمانم

اگرروزی ازغم عشق توبیمارم پشیمانم

                                دریغ از من که دنیای وجودم را

                                               تمام تاروپودم را همه بود ونبوذم را

                                                                                به فرمان تو سوزاندم

                                                            دریغ از من که

                                                                این بیچاره دل را

                                                                   هر مکان در هر گذر

                                                                    با ساز واواز تو رقصاندم

                                                                                  دریغ از خوش باوریهای

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[08:05 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

جمعه 27 اردیبهشت 1387:همراه

 

تنها در بی چراغی شبها می رفتم
 دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود
همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود
مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد
لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود
تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها
من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم
 ایینه ها انتظار تصوریم را می کشیدند
درها عبور غمناک مرا می جستند
 و من می رفتم می رفتم تا درپایان خودم فرو افتم
ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی
 صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت
همه تپشهایم از آن تو باد

 چهره به شب پیوسته

همه تپشهایم
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم
دستم را به سراسر شب کشیدم
زمزمه نیایش دربیداری انگشتانم تراوید
 خوشه قضا رافشردم
قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید
و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[11:05 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

جمعه 27 اردیبهشت 1387:جدایی بهترین حرف زمینه

 

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[11:05 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

سه شنبه 24 اردیبهشت 1387:

 

ما که می ترسیم از هجرت دوست.

کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد.

کاش میدانستیم حس دلتنگی هر روز غروب چه دلیلی دارد...

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[10:05 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

جمعه 20 اردیبهشت 1387:چشمهایت

 

خیره بر کره ی کوچک

دوباره حساب کرد

جایی برای جنگل بی انتها نبود

جایی برای دریایی که

هر چه میروی

به پایانش نمیرسی

چشم های تو را آفرید. . .

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[04:05 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

یکشنبه 15 اردیبهشت 1387:

 

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[09:05 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

یکشنبه 15 اردیبهشت 1387:کاش میدانستی...

 

كاش می دانستی 

چشم هایم زشكوفایی عشق تو فقط می خواند

كاش می دانستی

عشق من معجزه نیست

عشق من رنگ حقیقت دارد

 

اشك هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد

كاش می دانستی  
کسی هست كه احساس تو را می فهمد کسی از تب عشق تو دلش می گیرد کسی از غمت امشب به خدا می میرد

كاش می دانستی

تو فقط مال منی

تو فقط مال همین قلب پر از احساس منی

شب من با تو سحر خواهد شد

تو نمی دانی من

چه قدر عشق تو را می خواهم

تو صدا كن من را

تو صدا كن مرا كه پر از رویش یك یاس شوم 

  تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش می دانستی

شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاك افتاده است

به سرم داد بزن

تا بدانم كه حقیقت داری

تا بدانم كه به جز عشق تو این قلب ندارد كاری

باز هم این همه عشق

این همه عشق برای دل تو ناچیز است


آسمان را به زمین وصل كنم؟

یا كه زمین را همه لبریز ز سر سبزی یك فصل كنم؟

من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم

به خدا تو نباشی

بی تو من یك بغل احساس پریشان دارم.......

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [یکشنبه 15 اردیبهشت 1387] || [08:05 ق.ظ]

[09:05 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

سه شنبه 10 اردیبهشت 1387:روی خاک

 

از دریچه ام نگاه میکنم 
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم
 جز طنین یک ترانه جستجو نمیکنم
در فغان لذتی که پاکتر
از سکوت ساده غمیست
آشیانه جستجو نمی کنم
در تنی که شبنمیست
روی زنبق تنم
بر جدار کلبه ام که زندگی ست
با خط سیاه عشق
یادگارها کشیده اند
مردمان رهگذر
قلب تیر خورده
شمع واژگون
نقطه های ساکت پریده رنگ
بر حروف در هم جنون
هر لبی که بر لبم رسید
بک ستاره نطفه بست
در شبم که می نشست
روی رود یادگارها
پس چرا ستاره آرزو کنم ؟
این ترانه منست
دلپذیر دلنشین
پیش از این نبوده بیش از این

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[08:04 ق.ظ] || [+]

Comments [