|
یکبار دیگر مینویسم...
مینویسم شاید دلتنگیهایم را برایت زمزمه کنم
ببین...
این منم ...
این که خالی از هر عشق و خاطره ایست
تنها در این روشنای سرد شبهای دی ماه
اینجا تاریک است و من چقدر سردم است
آسمانی که روزگاری هم نفس خستگیهایم بود
چرا اینقدر تاریک شده؟
پس ستاره هایش کو؟
ستاره های که چشمک میزدند به ما
حالا چه مرموزانه از پشت ابرها نگاهم میکنند
شاید میدانند که چه روزگاری را گذرنده ام
شاید میدانند که چه آسان زندگیم را از دست دادم
وای آسمان وای...
حالا برام هم آغوشی شو تا
پناه برم به حجم سرد این شبهایت
شاید ...شاید رهایی یابم از این اشکهای تلخ عشق
امشب میخواهم این قلم را به وسعت
تمام دلهای شکسته ادامه دهم
بنویسم از روزگاری که برایمان چه بد نوشت
بنویسم از شبهای که بدون او
برایم هرکدامشان چون شب یلداست
طولانی و بی سرانجام...
بنویسم از بارانی که بی منت می بارد
تا کسی نداند اینها که بر گونه هایم جاریست باران است یا...
بنویسم از برفی که آب میشود در دستانم
تا بدان عشق آب شدن در گرمای معشوق است
بنویسم از زمستانی که در آن بودن را آغاز کردم
و زمستانی که با بند بند وجودم مرگ تدریجی خود را نگریستم
و چه آسان گم شدم
گم شدم در خاطرات بی رنگ بهار
در کوچه های باریک تنهایی
تنهایی؟
چقدر زیباست تنها بودن و تنها ماندن و تنها اندیشیدن
اندیشیدن به زوال عشق
در این پیکره بی جان گذشت لحظه ها
اینک اما در میابم که چقدر طولانیند لحظه ها
و روزهای که میگذرند بدون تو
امشب آری امشب دوباره
احساس میکنم
همچون دشتی که باران هم از او دل برده
تنهای تنهایم.
(حمید.ر.ح)


من شاعر نیستم ...
اما گاهی دلم به من می گوید بنویس
ردیف را،قافیه را ،وزن را که نمی دانم
برای نوشتن تنها قلمی دارم
دفتری،دلی
وچشمی که نگاهش به سمت آسمان جاریست
من شاعرنیستم اما می نویسم
به جای هر قافیه
دلم را در دفتر به یادگار می گذارم
به جای ردیف
ثانیه ثانیه های تنهایی را پشت سر هم ردیف می کنم
وبه جای وزن
بال زدن کبوترها را ازپنجره اتاقم می نگرم
آنقدر که شعرم آهنگین شود...
حالا چه فرقی می کندکبوتر ها با چه وزنی بال می زنند؟
وقلم را طوری از لا به لای زندگی عبور می دهم
که مُرکب به چشمان گل بوته های عشق نپاشد
برای اینگونه نوشتن فقط کافی است
کمی از برکه ی خورشید مُرکب بردارم...
اما هرگاه که آرامم
چرا که اگر هوایم طوفانی باشد
پنجره ی اتاقم را می بندم
تا بی قراری چشمانم خورشید را آزار ندهد
من شاعر نیستم
اماعشق را می بینم
درخت را تلاوت می کنم
بوی گل مریم را حس می کنم
برف را می بینم
که هر قطره اش آغاز یک مثنوی است با نام خدا
من شاعر نیستم...
اما مه آلودی کوه های سپید برایم شعر می خوانند
من شاعر نیستم...
اما وزن سنگین باد را خوب می شناسم
من شاعر نیستم اما...
دیگر کافی است
حالابه من بگویید چیزی برای نوشتن کم دارم؟

حرفهایی هست برای گفتن، که اگر گوشی نبود نمیگوییم.
و حرفهایی هست برای نگفتن؛
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمیآرند؛
حرفهایی شگفت زیبا و اهورایی همینهایند.
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهاییست که برای نگفتن دارد.
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا که همچون زبانههای بیقرار آتشاند.
کلماتی که پارههای بودن آدمیاند.
اینها هماره در جستجوی مخاطب خویشند.
اگر یافتند ، یافته میشوند،
و در صمیم وجدان او آرام میگیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند ، نیستند
علی شریعتی

|
آریانا ++
ویرایش در [-] || [-]
|
[09:07 ب.ظ] || [+]
Comments [] |
|