تبلیغات
و فقط خاطرههاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا میمانند

 

 لینكدونی ..

 

 جستجو در بلاگ..

 

 خبرنامه ..

 

 آمار وبلاگ..

امروز .... 

دیروز ....

در كل ...



پنجشنبه 7 خرداد 1388:ای کاش امتداد لحظه ها تکرار همیشه با تو بودن بود

 

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانش مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی


 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[03:00 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

یکشنبه 20 اردیبهشت 1388:در نهان به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند و در آشکار از آنانی که دوستمان دارند قافلیم شاید این است دلیل تنهایی ما..

 

 


 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[12:49 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

یکشنبه 30 فروردین 1388:عاشقت خواهم ماند و بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت .

 

 


به دیدارم بیا هر شب


در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند


دلم تنگ است...


بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند


شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها


دلم تنگ است...


بیا بنگر چه غمگین و غریبانه


در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال


دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها ،


و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی ...


شب افتاده است و من تنها و تاریکم 


و در ایوان من دیریست


در خوابند ،


پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی


بیا ای مهربان با من٬


بیا ای یاد مهتابی !


دلم تنگ است...

 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[01:49 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

یکشنبه 23 فروردین 1388:عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

 

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته

و هیچ چیز

 نه این دقایق خوشبو

که روی شاخه ی ناره

می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه ...

هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند

و عشق تنها عشق

تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا آسان به امکان یک پرنده شدن ...




 

چرا گرفته دلت چراااا

مثل آن که تنهایی 

چقدر هم تنها

خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی  

هستی

دچار یعنی

عاشق ...


و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک، دچارآبی دریای بیکران باشد

آه

 فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک، دچارآبی دریای بیکران باشد

چه فکر نازک غمناکی

عاشق همیشه تنهاست تنها

ودست او در دست ترد ثانیه هاست



 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[01:21 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

پنجشنبه 20 فروردین 1388:آخرین گامهایم هدیه به تو که در پشت رنگین کمان آرزوهایم پنهان شده ای

 

هی !

تو که خورشید از چشمانت طلوع می کند!

 

ما همه همسفریم

آن جا که دیگر نه من هستم

نه اثری از تو بر جای مانده!

عشق می ماند و بس ...

 

همیشه فرصت کوتاهی برای بودن داشتم!

همیشه فرصت کوتاهم را با عشق

جاودانه کرده ام ...

 

خوب من...

همیشه در عجب بودم

که چرا در جاده ی عشق

پا به پایم نمی امدی

حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم ،

امروز فهمیدم...

ولی افسوس چه دیر !

ریگی که در کفشت بود تو را می ازرد!!!

 

و باز جاده مرا می رقصاند

بر پیچ و تاب های بدنش ،

سفرنامه ام را هرگز پایانی نیست

عشــــــــــــــــــق نــــــــــــــــافرجــــــــــــــــام من...


 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[08:23 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

سه شنبه 11 فروردین 1388:خدایا یاریم کن اگر چیزی شکستم دل نباشد

 


 دوباره دلم هوای توراکرده است

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم

به یاد شبی می افتم که تورا میان شمع ها دیدم

دوباره می خواهم به سوی تو بیایم

توراکجامی توان دید؟

دراواز شب اویزهای عاشق؟

درچشمان یک اهوی مضطرب ؟

درشاخه های مرجان قرمز؟

درسلام دختربچه ای که تازه نام تورایادگرفته است؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند

 برای تونامه بنویسم

 و تو نامه هایم رابخوانی


ای کاش می توانستم تنهاییم رابرای تو معنا کنم 

و ازگوشه های افق برایت اواز بخوانم

می ترسم روزی نتوانم بنویسم ودفترهایم خالی بمانند

وحرف های ناگفته ام هرگزبه دنیا نیایند

می ترسم نتوانم بنویسم وکسی ادامه سرودقلبم رانشنود

می ترسم نتوانم بنویسم 

واخرین نامه ام درسکوتی محض بمیرد 

وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود

دوباره شب دوباره طپش این دل بی قرارم

 دوباره سایه حرفهای تو

که روی دیوار و به رو می افتد

دلم می خواهد همه دیوارها پنجره شوند

 ومن تورادرمیان چشمهایم بنشانم

دوباره تنهایی ودوباره خودکاری که باهمه ابرهای عالم پرنمی شود

دوباره شب دوباره یادتو

که این دل بی قرار رابیدار نگه داشته است

دوباره شب دوباره تنهایی دوباره سکوت

 ودوباره من و یک دنیا خاطره....


 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[06:50 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

جمعه 30 اسفند 1387:تقدیم به او که تولدش با آغاز آفرینش پیوند خورده(یکم فروردین)

 

نگاهم کن …

 

آرام آرام می آید

 

تولد دختری از جنس نور

 

تولد عشق

 

آری

 

یادم هست!

 

آن روز که چشم

 

به دنیای پوچ آدم ها باز کردی

 

چشمان تیره من

 

به دنبال نگاه زیبای تو بود

 

و قلب پاک تو انگار با من بود

 

و صدایی که در گوش آسمان می پیچید

 

دخترکی پاک چون فرشته ها

 

به زمین هدیه شد

 

و من آرام گریستم

 

انگار میدانستم که لایق روح بزرگ تو نیستم

 

و میدانستم که نگاهت

 

روزی خرابم میکند ...

 

شب تولد تو هست و من

 

ترانه ی طپش های قلب عاشق خویش را

 

تقدیم سال های تنهایی تو میکنم

 


تولدت مبارک






 

آریانا ++

ویرایش در [جمعه 30 اسفند 1387] || [09:54 ب.ظ]

[09:00 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

سه شنبه 13 اسفند 1387:چقدر حادثه ها زود می آیند...در این شیروانی سرد...دلم میگیرد و هر لحظه دارم درد...دیوانه اما اسیر...دیوانه ی عشق...اسیر قانون سرد آدم ها...

 

حسی پنهان در من...سکوت خانه که مرا میگیرد...همیشه دردهایی هست...در غروب...شب های تاریک...شهر که در سکوت می رود و چراغ ها که خاموش می شوند...حس پنهان من بیدار می شود...حسی غریب...فراتر از عشق...حسی که نمی دانم با که میتوان در میان بگذارم جز خدا...اشک هایم جاری می شوند...کف اتاق با چشم های خیس قدم میزنم...مرور میکنم گذشته را...روزها و شب ها را...ثانیه ها را...برگ ها را... و پاییز...خاطره ها دارد برای کودکی که جز عشق هیچ نمی خواهد...

خیابان های سرد یادم هست...آن زمستان...قدم میزدم و از آدم ها پنهان می کردم...حرف هایم را...اشک هایم را...یادم هست غربت را...تنهایی را...و باز اشک...چقدر آرام شده است ...کودک سرکش آن روزها...می شود عاشق...به دنیا می خندد...به آن روزها...و فقط یک حس غریب است...و می دانم که فقط تو میدانی و میفهمی درد روزها و شب هایم را...تویی که چون من...باران خورده ی روزگارانی...تویی که اشک هایت ...قبل از من...باران را شرمسار خویش کرده بود...پشت آن پنجره...سردهای پاییز...خیابان های پر درد...شب های طوفانی...باران هایی که هیچکس زیر آن با تو همراه نشد...نیمکت های خالی از عشق...دل های پر فریب...و من برای تو ...برای همه ی آن شب ها و روزهایم بی تو...برای آن همه تنهایی که با نجابت به دوش میکشیدی...می گریم...آهسته و آرام...و گاهی تنهایم..."تنها تر از آن برگ خزانی که"...

تک ستاره "من" می خندد و من با خنده هایش آرام میشوم...گناهی ندارد معصوم من...این را اشک های نیمه شبانش به من میگویند...چشمانش گواهی می دهند...شاعر زیباترین ترانه ی من...شاعر روزهای سرکشی من...روزهای نیاز آلودم...نگاه من...به دنبال نگاه تو...

و نگاه تو مرا دیوانه میکند...

و آهای کودکان امروز...مراقب قلب پاک خویش...پاسبان احساس بی نظیر خویش باشید...

و خدا در انتظار حرف های توست... 

 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[09:22 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

پنجشنبه 24 بهمن 1387:میگن والنتاین...

 

وقتی یه نفر عاشقت هست خیلی راحت میتونی بکشیش

 

اشتباه نکن...

 

نیاز به هیچ اسلحه ای نداری

 

عشق اون قوی ترین اسلحه هست واسه کشتنش.

 

میبینی...؟

 

به همین سادگی.


 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[07:53 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

سه شنبه 15 بهمن 1387: ...

 





تو رهسپار می شوی به سوی عشق


                                                      و من کنار پنجره در آرزوی


                          یک نگاهت


آه میکشم.


                                    
                                                تو از دیار من چه شادمانه کوچ میکنی


                       و چشم های بی قرار من


                                                              به غربت همیشگی


                                                                                            هنوز خیره مانده اند...


 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[08:57 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

شنبه 5 بهمن 1387:غمی غمناک(سهراب)

 

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[02:39 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

سه شنبه 1 بهمن 1387:زیر پلکت سایه بانم می دهی؟

 

تمام می شوم

سبک

چون برگ

وقتی سنگینی وزن چشمانت را

از من کم می کنی

زمان می رود که نباشم

ریه هایم

از هوای شعرت خالی است....

 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[06:55 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

سه شنبه 3 دی 1387:چهارم دی ماه :تقدیم به...

 

یکبار دیگر مینویسم...

مینویسم شاید دلتنگیهایم را برایت زمزمه کنم

ببین...

این منم ...

این که خالی از هر عشق و خاطره ایست

تنها در این روشنای سرد شبهای دی ماه

اینجا تاریک است و من چقدر سردم است

آسمانی که روزگاری  هم نفس خستگیهایم بود

چرا اینقدر تاریک شده؟

پس ستاره هایش کو؟

ستاره های که چشمک میزدند به ما

حالا چه مرموزانه از پشت ابرها نگاهم میکنند

شاید میدانند که چه روزگاری را گذرنده ام

شاید میدانند که چه آسان زندگیم را از دست دادم

وای آسمان وای...

حالا برام هم آغوشی شو تا

پناه برم به حجم سرد این شبهایت

شاید ...شاید رهایی یابم از این اشکهای تلخ عشق

 امشب میخواهم این قلم را به وسعت

تمام دلهای شکسته ادامه دهم

بنویسم از روزگاری که برایمان چه بد نوشت

بنویسم از شبهای که بدون او

برایم هرکدامشان چون شب یلداست

طولانی و بی سرانجام...

بنویسم از بارانی که بی منت می بارد

تا کسی نداند اینها که بر گونه هایم جاریست باران است یا...

بنویسم از برفی که آب میشود در دستانم

تا بدان عشق آب شدن در گرمای معشوق است

بنویسم از زمستانی که در آن بودن را آغاز کردم

و زمستانی که با بند بند وجودم مرگ تدریجی خود را نگریستم

و چه آسان گم شدم

گم شدم در خاطرات بی رنگ بهار

در کوچه های باریک تنهایی

تنهایی؟

چقدر زیباست تنها بودن و تنها ماندن و تنها اندیشیدن

اندیشیدن به زوال عشق

در این پیکره بی جان  گذشت لحظه ها

اینک اما در میابم که چقدر طولانیند لحظه ها

و روزهای که میگذرند بدون تو

امشب آری امشب دوباره

احساس میکنم

همچون دشتی که باران هم از او دل برده

تنهای تنهایم.

(حمید.ر.ح)

 

 

 

من شاعر نیستم ...

اما گاهی دلم به من می گوید بنویس

ردیف را،قافیه را ،وزن را که نمی دانم

برای نوشتن تنها قلمی دارم

دفتری،دلی

وچشمی که نگاهش به سمت آسمان جاریست

من شاعرنیستم اما می نویسم

به جای هر قافیه

 دلم را در دفتر به یادگار می گذارم

به جای ردیف

 ثانیه ثانیه های تنهایی را پشت سر هم ردیف می کنم

وبه جای وزن

بال زدن کبوترها را ازپنجره اتاقم می نگرم

آنقدر که شعرم آهنگین شود...

حالا چه فرقی می کندکبوتر ها با چه وزنی بال می زنند؟

وقلم را طوری از لا به لای زندگی عبور می دهم

که مُرکب به چشمان گل بوته های عشق نپاشد

برای اینگونه نوشتن فقط کافی است

کمی از برکه ی خورشید مُرکب بردارم...

اما هرگاه که آرامم

چرا که اگر هوایم طوفانی باشد

پنجره ی اتاقم را می بندم

تا بی قراری چشمانم خورشید را آزار ندهد

من شاعر نیستم

اماعشق را می بینم

درخت را تلاوت می کنم

بوی گل مریم را حس می کنم

برف را می بینم

که هر قطره اش آغاز یک مثنوی است با نام خدا

من شاعر نیستم...

اما مه آلودی کوه های سپید برایم شعر می خوانند

من شاعر نیستم...

اما وزن سنگین باد را خوب می شناسم

من شاعر نیستم اما...

دیگر کافی است

حالابه من بگویید چیزی برای نوشتن کم دارم؟

 

 

حرفهایی‌ هست برای گفتن، که اگر گوشی نبود نمی‌گوییم.

و حرفهایی هست برای نگفتن؛

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی‌آرند؛

حرفهایی شگفت زیبا و اهورایی همین‌هایند.

و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی‌ست که برای نگفتن دارد.

حرفهای بی‌تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه‌های بی‌قرار آتش‌اند.

کلماتی که پاره‌های بودن آدمی‌اند.

اینها هماره در جستجوی مخاطب خویشند.

اگر یافتند ، یافته می‌شوند،

و در صمیم وجدان او آرام می‌گیرند

و اگر مخاطب خویش را نیافتند ،  نیستند

 

علی شریعتی

 

 

 

 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[09:07 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

یکشنبه 1 دی 1387:...

 

برگرد ای غریبه

من بیمار نگاه خاموشت هستم

من دلتنگ ان سکوت بی فرجامت هستم

من آواره کوچه به کوچه چشمانت هستم

می دانی؟

هر وقت برف می بارد من سفر میکنم

سفری به درون ان نگاه معصومت

سفری به دنیای پاک سادگیت

سفری به یادهای فراموش نشده

سفری به ان دور دست های غریب

ای مسافر گمشده شهر ماه

من تو را هر روز در غروب خیالم می بینم

با همان نگاه های خسته و پر نفوذ

من تو را همیشه اینگونه میبینم!همیشه

نگاهت بوی خاک باران خورده را میداد

تو رفتی!

آرام و بی نشان

سراغت را از شقایق های وحشی گرفتم

گفتند: ما خواب بودیم کسی را ندیده ایم

به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام تو ان را ندیده ای؟

کلامش بارش سکوت بود

حال من ماندهام با کوله باری از یادها و تنهایی ها

وغروبی دیگر که انعکاسی از نگاه توست

برگرد ای غریبه، من بیمار نگاه خاموشت هستم

جاودانه دوستت دارم

 

 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[08:26 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

پنجشنبه 28 آذر 1387: (تقدیم به زخم هایی که برای آنها مرهمی جز زخم نیست..)

 

به نام خدای سکوت

بغض هایم وقتی به سرانجام می رسند که... 

رد دلتنگی غریبی در این زمانه ی تردید روحم را زیرو رو کند

و تمامی آنچه درگیر روحم بود تنگ و تنگ تر شود

تا ختم شود به واژه ی کوچک دل...

به وسعت دلتنگی...

وهمین سرانجام بی سرانجامی هاست.

اما من هیچ گاه از به سرانجام رسیدن بغض ها به سر انجام نمی رسم

چرا که من از نسل سکوتم

وزادگاهم تنهایی است

همان کارون آرام و تنها...

که حالا از شدت تشنگی پیرو پیر تر می شود

و همان نخل هایی که روزی از دستانشان عشق می چیدم.

من با فریاد بیگانه ام...

این را در روزگار کودکی ام هم می توان دید.

و حالا...

سرمشق شاعرانه ی من روز به روز در دودها دود می شود...

من سکوت می کنم

وفقط گاهی دلم برای شعر تنگ می شود

و تمامی آنچه را به خاطر داشتم به خاطره ها می سپارم

تا منحنی ها دایره وار بچرخند

ودیگر این زمانه ی تردید خلوت مرا تنگ نسازد.

 

من وقتی زخمی را از دور می بینم

و مرهمی برای آن ندارم...

سکوت می کنم...

آرام و صبور می نشینم

وفقط برایش دعا می کنم.

 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[06:54 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

جمعه 22 آذر 1387:دل پاییزی من(دریا.م)

 

زمان گویی دیر کرده باشد،
طاقتش از پاییز طاق شده
خم کوچه زمستان را که رد کند
رد پای تو را می توان دید
برف ها را
برای نفس کشیدن غنچه ها کنار می زنی
قناری را آواز می خوانی
و
چکاوک را می سرایی
تجلی واقعیت را در شکوه طبیعت می بینی
چون بهار سبز می رویی
طراوت باران را می باری
تا سرودشادی ها راجاری شوی
امازمان در پاییز قلبم سکوت کرده!
به یغما برده خاطرات مهربانی را
می دانم نمی شناسی!
همین حوالی در کوچه باغ اندوه!
به نظاره نشسته ام برگریزان دل پاییزی ام را
تهی از هر چه سبزی ،
هر چه لبخند،هر چه زیبایبی
ثانیه ها متفرق نمی شوند،
روزها هفته وار می گذرند
کاش می شد تنهایک نسیم بهاری،
دست زمان را در پاییز قلبم رها کند.
  

 

 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[03:04 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

پنجشنبه 7 آذر 1387:روزهای بی ستاره

 

صدایم

چغدر بغض دارد

این را آیینه از کجا فهمید؟

 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[06:52 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

پنجشنبه 9 آبان 1387:صبور باش...

 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.

و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.

اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود.

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی.

زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،

خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛

معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.

ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست

. و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.

اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است.

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.

پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.

راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز،

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است

 

 

 

آریانا ++

ویرایش در [-] || [-]

[06:48 ب.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

سه شنبه 19 شهریور 1387:در خیابانهای سرد شب

 

...

من پشیمان نیستم !

من به این تسلیم می اندیشم ، این تسلیم درد آلود....

من صلیب سرنوشتم را،

بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم!

در خیابان های سرد شب ،

جفت ها پیوسته با تردید....

یکدیگر را ترک می گویند!

در خیابان های سرد شب .....

جز خداحافظ ، خداحافظ ، صدایی نیست !

--------------------

من پشیمان نیستم !

قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست ....

زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد.

گل قاصد که بر دریاچه های باد می راند،

او مرا تکرار خواهد کرد.....

-------------------------

گوش کن!

به صدای دور دست من،

در اوراد سحرگاهی

و مرا در آیینه ی بنگــــــــر!

که چگونه باز ، با ته مانده های دست هایم ،

عمق تاریک تمام خواب ها را لمس می ســـازم !

و دلم را خالکوبی می کنم چون لکه های خونیـــــــن،

بر سعادت معصومانه ی هستی!

------------------

من پشیمان نیستم !

با من ای محبوب من ، از یک من دیگر،

که تو او را از خیابان های سرد شب ،

با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت،

گفتگو کن !

و به یاد آور مرا در بوسه ی اندوهگین او ،

بر خطوط مهربان زیر چشمهایت!

 

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[01:09 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

سه شنبه 19 شهریور 1387:و بعد از رفتنت

 

شبی از پشت یک تنهایی نمنک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم که چرا رفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

دانم کجا تا کی برای چه

هنوز آشفته چشمان زیبای توام

برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد

 

آریانا +به یاد ستاره هامان , +

ویرایش در [-] || [-]

[01:09 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 


 مباحث ..

به یاد ستاره هامان...107


 

 نویسندگان..

آریانا...125


 

 آرشیو ..

خرداد 1388...1

اردیبهشت 1388...1

فروردین 1388...4

اسفند 1387...2

بهمن 1387...4

دی 1387...2

آذر 1387...3

آبان 1387...1

شهریور 1387...2

مرداد 1387...1

تیر 1387...3

خرداد 1387...5

اردیبهشت 1387...10

فروردین 1387...4

اسفند 1386...1

بهمن 1386...13

دی 1386...3

آبان 1386...14

مهر 1386...7

شهریور 1386...34


 

 صفحات ..

1 2 3 4 5 6 7

 

 نوشته های پیشین..

ای کاش امتداد لحظه ها تکرار همیشه با تو بودن بود..-
در نهان به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند و در آشکار از آنانی که دوستمان دارند قافلیم شاید این است دلیل تنهایی ما....-
عاشقت خواهم ماند و بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت ...-
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد ...-
آخرین گامهایم هدیه به تو که در پشت رنگین کمان آرزوهایم پنهان شده ای..-
خدایا یاریم کن اگر چیزی شکستم دل نباشد..-
تقدیم به او که تولدش با آغاز آفرینش پیوند خورده(یکم فروردین)..-
چقدر حادثه ها زود می آیند...در این شیروانی سرد...دلم میگیرد و هر لحظه دارم درد...دیوانه اما اسیر...دیوانه ی عشق...اسیر قانون سرد آدم ها.....-
میگن والنتاین.....-
.....-
غمی غمناک(سهراب)..-
زیر پلکت سایه بانم می دهی؟..-
چهارم دی ماه :تقدیم به.....-
.....-
(تقدیم به زخم هایی که برای آنها مرهمی جز زخم نیست..)..-

Email
[yahoo]

.(C) Copyright

All Right Reserved

Alireza Asgari !!